|
خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم ...
|
الف)در خلوت
از پشت پنجره بیرون را نگاه می کردم٬ عجب! برج میلاد با آن عظمتش پیدایش نبود! باران آمده بودو مه اطراف را پوشانده بود...
می گویند باران رحمت است ـ هست که می شوید سیاهکاریهای ما را.
یادم آمد چند وقت پیش وقتی "خواب آلوده" کنار خیابان ایستاده بودم ـ وهوا هنوز خیلی "تاریک" بود ـ ماشین شهرداری برایم چراغ زد و من برایش دست تکان دادم. اما کار او شستن جدول ها بود٬ علامت داده بود که کنار بروم!
مرا شست و رفت..."کمی که بیدار شدم"٬ باخودم گفتم شستن جدولها و هواپیماهای آب پاش و...چه مشکلی را حل می کند وقتی که "باران" نبارد؟وآرزو کردم بارش باران را... ونگاه کردم به آسمان...دیدم که تا "طلوع صبح" انگار وقتی باقی نمانده.
*****
ب)در شلوغی
در شهرهمه چیز هست٬ هرچه که بخواهی. اما خدا نکند که بعضی چیزها را نخواهی! سخت می شود کارت و عقب می مانی از بقیه...
همه دارند می دوند٬ و اگر بایستی تنه می زنند محکم! حق دارند٬ می خواهند برسند٬ اما به کجا؟ نمی دانم...
و نمی دانند شاید!
در شهر همه چیز جلوه های ویژه دارد٬ زیبا و رنگارنگ٬ فقط... فقط کمی نور کم است به گمانم. شاید به همین خاطر است که خطای دید بالا رفته وآدمها مرتب تنه می زنند به همدیگر.
دلم می گیرد! زنگ می زنم به دوست مثنوی خوانم. می پرسد از احوالم . می گویم خدا را شکر... و شهر اما کمی "تاریک" است.
می گوید : غر نزن احسان! مرثیه خوان ظلمت نباش٬ چراغی روشن کن. و روشن کن هرچه را که می توانی٬ هر چقدر که می توانی.
و می گوید از لذت "بیدار بودن و بیدار ماندن" در دل شب...
و می گوید از پایان نماز که "سلام" است و آشتی باهمه...
*****
ج)امروز...
از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم. هنوز می بارد. خدا کند که بند نیاید.
اما نه! نمی ایستد از باریدن... که باران رحمت است و رحمت او بی انتها...
از خانه بیرون می آیم. وقتی می خواهم سوار اتوبوس شوم کسی باعجله به من تنه می زند و بالا می رود. بعد اما وقتی به او "سلام" می کنم٬ لبخند می زند وبامن دست می دهد . با هم ٬هم کلام می شویم٬ جالب است هر دو نفر "بوی باران" را دوست داریم...
"والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته"
پ.ن.می گویند چرا نمی نویسی؟ باور کنید سخت است وقتی احساس کنی چیزی را می نویسی که خودت از آن تهی هستی...خیلی سخت..
الهی اگر نخواستی داد٬ ندادی خواست ...

اذا سألک عبادی عنی فانی قریب:(ای پیامبر) هنگامی که بندگانم در مورد من سؤال می کنند من نزدیکم.
نفرمود "قل" ان الله قریب. خدا آن قدر نزدیک است که جایی برای واسطه نمی گذارد.
اجیب دعوة الداع اذا دعان:یعنی وقتی دعوت کننده مرا به خانه ی دلش دعوت کند اجابت می کنم.
اول اجابت را ذکر فرموده بعد دعا را.اجابت خدا جلو تر از دعای دعا کننده است. یعنی خواست شما از آثار اجابت ماست.
فلیستجیبوا لی:پس بپذیرند و مرا اجابت کنند.
مثل این است که العیاذ بالله دارد التماس می کند که این پیغام را از من بپذیرید.
ولیؤمنوا بی لعلهم یرشدون: (همانطور که من خدا به آنها ایمان دارم) آنها هم به (این حرف من) ایمان بیاورندتا شاید به رشد برسند.
طوبای محبت
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت درده قدح که موسـم ناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت ٬ بیا تا قضـا کــنیم عمری که بی حضورصراحی و جام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره "نیـاز" به دار السـلام رفـت
دیگرمکن نصیحت حافظ که ره نیافت گمگشته ای که باده نابش به کام رفت
پ.ن:
کنار من، صدف ديده پر گهر نکنيد
به پيش چشم يتيمان، پدر پدر نکنيد
توان ديدن اشک يتيم در من نيست
نثار خرمن جان علي، شرر نکنيد
اگر چه قاتل من کرده سخت بي مهري
به چشم خشم، به مهمان من نظر نکنيد
از آن خرابه که شب ها گذر گه من بود
بدون سفره خرما و نان گذر نکنيد
به پيرمرد جذامي سلام من ببريد
ولي ز مرگ من او را شما خبر نکنيد
نع! دنیا جای او نبود...
و امروز او می رود٬ که نیامده بود که بماند٬ آمده بود شاید این مردم...
دلم گرفته٬ دلم عجیب گرفته... اماخدا رو شکر: هنوز دلی هست که بگیرد!
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد...
خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…
خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
***
او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …
او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما …
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
(عرفان نظر آهاری)
پ.ن۱.استادی داشتیم در دانشگاه که می گفت:وقتی فامیلی هیستوری(شرح حال خانوادگی) مریض رو بیان می کنین ٬نگین که مثلا پدر بیمار "در قید حیات" است٬ بگین: از "نعمت حیات" بهره منده...
پ.ن۲.می گفت:آمادگی موت خوب است نه زود مردن. بعد از این آمادگی٬ عمردنیا بسیار پر ارزش خواهد بود.حضرت امیر(ع) فرمود:یک ساعت دنیا رابه همه ی آخرت نمی دهم.
«سیاهچاله ناحیهای از فضا است که میدان گرانشی فوقالعاده بالایی دارد بطوریکه هیچ چیز حتی نور نمیتواند از میدان گرانشی آن بگریزد. در سیاهچاله ناحیهای به نام افق رویداد وجود دارد که هیچ چیزی بعد از عبور از آن نمیتواند به بیرون برگردد و یا به عبارت دیگر بلعیده میشود.
صفت «سیاه» در نام سیاهچاله به این خاطر است که همه نوری که به داخل آن راه مییابد را به دام میاندازد یک سیاهچاله برخلاف درون نامرئیاش میتواند حضور خود را از راه کنش و واکنش با محیط پیرامون نشان دهد. ما از طریق دیدن حلقهٔ تجمعی و یا یک گروه از ستارهها که به دور یک ناحیه تاریک و خالی در حال گردشاند میتوانیم به حضورش پیببریم...»
و کمتر کسی هست که «استفن هاوکینگ» را به خاطر نظرات عمیقش درباره سیاهچاله ها نشناسد.

من حقیر هر وقت به آسمان چشم می دوزم و در آن عمیق میشوم نا خودآگاه طنین صوتی زیبا را در گوشهایم می شنوم که می گوید: «ربنا ما خلقت هذا باطلا»
و لذا به خاطر حس خوبی که همیشه نسبت به آسمان داشتم٬ به نظریات مربوط به علم نجوم و شخصیت آقای هاوکینگ هم همیشه علاقه مند بودم.
بعد ها که ALS را شناختم ـ همان بیماری مرموز٬همان فلج پیشرونده راکه استفن به آن مبتلاست ـ شنیدن اخبار مربوط به موفقیت های علمی او همواره مرا به یاد قدرت پروردگارم می انداخت.اما این روز ها خبری درباره ی او خواندم با این مضمون:
! Stephen Hawking says afterlife is a fairy story...God didn't create the world... There is no God
تازه می فهمم که چرا گفته اند: علم حجاب اکبر است...اگر انسان موفقیت هایش را نتیجه ی تلاش خود بداند وسهم خدا را در آن فراموش کند...وای! گرفتار چه سیاهچاله های مخوفی می شود٬ نور را از جلوی چشمانش می بلعند حتی اگر خودش کاشف سیاه چاله ها باشد!
حالا بهتر می دانم که چرا مولایم علی(ع) بر کفن سلمان نوشت:
وفدت علی الکریم بغیر زاد من الحسنات والقلب السلیم
وحمل الزاد اقبح کل شیء اذا کان الوفود علی الکریم
(بدون زاد و توشه ای از کارهای خوب و قلب سلیم بر خدای کریم وارد شدم٬و هنگامی که انسان بر شخص کریمی وارد می شود ٬ زشت ترین چیز همراه بردن زاد و توشه است)
سلمان با دستهای خالی رفت ...خوب می دانست که تمام داشته هایش لطف خداست و از خودش چیزی ندارد.
خداوندا! حس می کنم این روزها در اندیشه ام٬ در کلامم و در اعمالم رنگ «من» بیشتر شده از رنگ «تو» ... و در نوشته هایم شاید! وحالا که می نویسم بعد از مدتی سکوت٬ می ترسم : نکند دوباره پای «من»ی در میان باشد؟
خدایا حس آشنای خالی بودن دستهایم را به من باز گردان... من از سیاهچاله ها خیلی می ترسم!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
طوبای محبت:
اراده ی خدا مقدم است... اگر نپذیری در فتنه می افتی..فتنه یعنی چاله های زیاد٬چاله پس از چاله.خسته می شوی. آیا می دانی تا چه زمانی در این چاله هستی؟
می گوید تا زمانی که تسلیم شوی. وقتی تسلیم شدی٬هر کاری را که تو بخواهی من هم همان کار را می کنم٬ هر کاری هم که من بخواهم تو انجام می دهی.
ببینید جنگ به آن شدیدی تبدیل به صلح به این لطیفی شد... پیش تر همه اش جنگ بود.
تا وقتی که انسان علم ندارد چیزهایی را می خواهد که ممکن است برایش ضرر داشته باشد اما وقتی که علم پیدا کرد... صلح ایجاد می شود...
حافظ چه خوب گفته:
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آیا یاد گرفتی که صلح یعنی چه و جنگ یعنی چه؟ جنگ یعنی ششدانگ بدبختی. آنهایی که با خدا در جنگند دایم در جنگ هستند٬ هیچ آرامشی ندارند. من وشما که گاهی اخم هایمان توی هم رفت٬ این طور رسوایی برایمان به بار آمد...
کاش باطن های ما با خدا کار داشت٬ آن وقت این درسها خودش می آمد...
شما هنوز جنگی را آغاز نکرده اید٬ فقط چین به ابرویتان افتاده است٬ به خدا هم چیزی نگفته اید. اما انصافا ناراحتی دیده اید وعذاب کشیده اید. خوب بود همین مقدار راهم نمی کشیدید چون غصه های دنیا همه ناشی از جهل انسان است...
نکند با خود بگویید چرا پیغمبران گریه می کردند...گریه گریه ی شوق است: یعنی خدایا حالا که دادی ٬باقی آن را هم بده!
الان همه ی جاهلان و کفار دنیا هم صلح می خواهند٬یعنی همین چیزی که امشب شما در اتاقت پیدا کردی.
صلح یعنی صلح با خدا ...
من اصلح فیما بینه وبین الله اصلح الله فیما بینه و بین الناس
پرسیدم: دقیقا چطوری شروع شد خانم؟
-نمی دونم٬ یهو احساس کردم که شنوایی این گوشم کم شده
-به هر حال یه نوار گوش واستون می نویسم ببینم اوضاع چطوریه ...
همسرش سری تکون داد٬ قیافه ی حق به جانبی گرفت و پرسید:متأهلی دکتر؟
-نه!
-خوش به حالت! ازدواج که کردی باید هر روز مریضداری کنی٬ خسته شدم دیگه...
-بابا! مامان که مریض نبود٬ تو زدی توی گوشش!
-فضولی نکن بچه٬ برو بیرون...
طفل معصوم رو گرفت زیر مشت و لگد...
بیرون که می رفت٬باچشمای اشک آلودش به من نگاه می کرد٬ انگارمی خواست چیزی از من بپرسه ٬ منم باهاش حرف داشتم٬ یه نقل قول:
" آدم بزرگا اینجورین دیگه٬ نباید ازشون دلخور بشی! بچه ها باید نسبت به آدم بزرگا خیلی گذشت داشته باشن! "
(این جمله رو از اون کودک بزرگ - آنتوان دو سنت اگزوپری ـ توی ذهنم به یادگار داشتم)
باید می گفتم اما همکار پرستارم با عجله اومد داخل اتاق :
- دکتر بیمار اورژانسی دارین٬ حمله ی آسم!
حمله ی آسم؟؟ اسپری سالبوتامول٬سرم آمینو فیلین٬آمپول هایدرو کورتیزون.....آخرش احیا دیگه نه؟
این نسخه رو که همه بلدن! برای اون بچه چه دارویی باید تجویز می کردم؟؟؟
اصلا اوضاع کدوم یکی اورژانسی تر بود؟
خیر! باید طبابت رو از نو یاد بگیرم... شاید این دفعه سر کلاس دکتر اگزوپری!!!
از پنجره ی اتاق احیا بیرونو نگاه می کنم:
- لابد امروز از ناهار خبری نیست٬ خانم گوششون درد می کنه!
دست بچه رو می کشید و باخودش می برد٬ کوچولوی معصوم برگشته بود و به من نگاه می کرد٬ یه نسخه می خواست٬ همین!
ای وای! مریضم به خس خس افتاد٬ باید برم دو تا پاف دیگه اسپری بزنم واسش...
پ.ن. میگن اون قدیما یه زن وشوهر می خواستن از رود خانه عبور کنن٬زن قوی بود ودرشت هیکل و مرد ضغیف ولاغر. زن که احساس می کرد شوهرش نمی تونه با پای خودش از رود خانه عبور کنه٬ او رو روی دوشش گذاشت و از رود خانه عبور داد٬و واسه اینکه به شوهرش روحیه بده گفت: ماشالا خوب سنگینی!
مرد بادی به غبغبش انداخت وگفت: خوب ماشالا من مَردم دیگه!!!
«یا بنی لا تقصص رؤ یاک علی اخوتک ...» سوره یوسف٬ آیه ۵
فرزندم!
رؤ یای روشنت را برای کسی باز گو مکن!
ــ حتی برادران عزیزت ـ
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره ی دیگر
تعبیر خوابهای تو را
روشن کند
ای کاش ...!
(زنده یاد قیصر امین پور)
![]()
ای واقعی ترین رؤیا٬ ای رؤیایی ترین واقعیت ...
منتظریم...
منتظر تعبیرت!
«من مسلمانم
قبله ام يک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم...
من نمازم را وقتي مي خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پي تکبيره الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج...»
شاعر آشتی با طبیعت بود٬ یکی از دوستانش می گفت:
«خم شد تا دانه ی توتی رو از روی زمین برداره ٬ اما پشیمون شد وایستاد. پرسیدم: چرا برنداشتی؟ گفت: دیدم یه مورچه به اون چسبیده٬ نوبت او بود نه من...»
طبیعت رو آن گونه که بود پذیرفته بود با همه ی پستی ها وبلندی هاش ٬گاهی فکر می کنم چه زیبا تفسیر کرد آیه ی:
«یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه»
آنجا که گفت:
«بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ماه مي ايد پايين
مي رسد دست به سقف ملکوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند
گاه زخمي که به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس...»
(و باور کنید که بار ها این شعر رو برای بیمارام نسخه کردم وهزاران بار از قرص و کپسول وآمپول بهتر نتیجه گرفتم...)
وامروز سالروز مرگ سهراب بود...
سهراب عزیز : تولد دوباره ات مبارک!
می گفت:
«دستگاه خدا که که از دستگاه یوسف کمتر نیست.یکی از همزندانهای یوسف خوابی جعل کرد وتعبیرش را از یوسف پرسید٬وقتی یوسف تعبیر کردآن زندانی گفت دروغ گفتم وخواب را از خودم ساخته بودم. یوسف گفت:قضی الامر ٬یعنی کار از کار گذشت وآنچه گفتم واقع خواهد شد.
ماهم چند باردروغی به خدا گفتیم دوستت داریم٬بعد که ابتلائات وتبعات این دوستی ظاهر شد گفتیم خدایا دروغ گفتیم٬ خداوند فرمود:قضی الامر٬یعنی کار ازکار گذشت وبه جمع دوستان ما ملحق شدی...»
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیر ها
زانسوی او چندان وفا زینسوی تو چندین جفا
زانسوی او چندان کرم زینسو خلاف بیش وکم
زانسوی او چندان نعم زینسوی تو چندین خطا
زینسوی تو چندین حسدچندین خیال وظن بد
زانسوی اوچندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش ازبهرچه تاجان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تادر رسی در اولیا
از بدپشیمان میشوی «الله»گویان می شوی
آن دم تو را او می کشد تا وا رهاند مر تو را...
سلام.
گاهی فکر می کنم آدمها امروز اگرچه ناگزیرند از سرعت وتکنولوژی٬ امااین شتاب یه بخش مهم اززندگیشون رو ازشون گرفته:«خلوت» اونها رو...
خاطرم هست یه روز داخل قطار مترو٬ چندتا پسر بچه داشتن با همدیگه بلوتوث تماشا می کردن ناخواسته چشمم به صفحه ی موبایلشون افتاد٬فاجعه آمیز بود...
و البته تأمل برانگیز
ایستگاه بعدی٬ایستگاهی بود که مسافرای دوخط می تونستن جا به جا بشن٬همه با عجله می خواستن از همدیگه سبقت بگیرن وزودتر سوار یا پیاده شن٬باخودم گفتم کاش برای یه لحظه همه می ایستادیم و فکر می کردیم٬نکنه فرزند یکی از ما آدمای خیلی عجول یه گوشه ی شهر داره یکی از همین بلو توث ها رو نگاه می کنه؟
نکنه زیر چرخ های این قطار پر سرعت٬فرزندان ما تلف شن و نابود...
داستان قطار شهر اسباب بازی هاست٬ پینوکیو رو که یادتون هست؟ چه لذتی می برد از این چرخش پرشتاب ٬اما لابلای این هیجان وقهقهه مستانه ٬صدای جیناـ همون جوجه اردک دلسوز ومهربون ـ دیگه شنیده نمی شد ٬تازه اگه شنیده هم می شد پینوکیو سفت اونو زیر کلاهش محبوس می کردکه: «عیش ما رو ضایع نکن !»
و چه بیماری غم انگیزی به دنبال این عیش و «لهو ولعب» سراغش اومد: «قلب ماهیت»!
(البته خدا رو شکر که جینا هیچوقت دست از تذکر بر نمی داشت٬که فرشته ی مهربون همیشه وسط جنگل خونه داشت ٬ که ژپتوی پیر همیشه پینو کیو رو دوست داشت ٬همیشه منتظرش بود وهیچ وقت از بازگشت او نا امید نشد...)
القصه اگر چه که چندان دل خوشی ندارم از تکنولوژی اما این روزها با دیدن وبلاگهای وزین بعضی از دوستان که اتفاقا ایستگاه هایی هستن برای تأمل٬ احساس کردم میشه ازاین فضای تکنولوژیک به عنوان «خلوت»استفاده کرد وجالبتر اینکه می تونی خلوتت رو با دیگران به اشتراک بگذاری...
وبدیهیه که در این مسیر لطف وهمراهی شما دوستان عزیز ٬ چراغ راه من خواهد بود